پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦

خاطره های سمج..!

پنج شنبه ۱۷ آبان ماه ۱۳۸۶

هنوز خاطرها دست بردار نیستند.

طراحی از خودم

نمي دانم چرا ديروز حس کردم که بهار برگشته فکر میکنم تا به حال احساساتم را گم کرده بودم و حالا مطمئنم که تو را برای همیشه دارم و خوشحالم از اینکه به آرزوی همیشگیمان رسیده ایم دیگر خدا با ستاره اي برايمان چشمکي مي فرستد!!اما انگارخاطره ها دست در چشمانم کرده اند!از چشمانم آب مي آيد!صورتم تر شده انگار و چشمانم می سوزد!نه! نه! گريه اي در کار نيست!!اشکي هم اگر هست اثر کار خاطره هاست و خوشحالی بی پایانم!! دارد صدايت را در گوشم زمزمه ميکند! ناخودآگاه اين شعر را که دقيق يادم نيست کجا خوانده بودمش!زمزمه ميکنم!کسي چه ميداند!شايد اين بازي را ما برده ایم!اما اين را مي دانم که من بیشتر از تو برنده شده ام!چرا ؟؟چون من تو را به دست آورده ام!!! مهم این است که حالا تو از همه به من نزدیک تری و بی نهایت دوستت می دارم!!!راستی خاطره ها سراغ تو نمي آيند آنها عاقل تر از منند ميدانند تحويلشان نميگيري.همين است که فقط روي سر من آوار مي شوند شايد مي خواهند وجودشان را اثبات کنند.شايد مي خواهند ثابت کنند که روزي درست مثل همين روزها زنده بوده اند نمي دانم! شايد هم مي خواهند انتقام بگيرند! انتقام مردن و به باد سپرده شدنشان را!انتقام ناديده گرفتنشان را!مگر نمي دانند تقصير من نبود که بر باد رفتند؟مگر نمي دانند اما مهم نيست! برای من این مهم است که تو حالا تا ابد درکنارم خواهی بود و برق چشمان همیشه براقت روشنی بخش آینده یمان خواهد شد (( عزیز دل)) و بلند تر از همیشه و روشنتر  از همه وقت با تمام وجود میگویم که دوستت دارم.

کسی که هویت او گم شده بود


سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦

دوستت دارم...همين!

سه شنبه24 مهرماه  1386 

 

باورها هم باور نمي كنند...!!!




چشمهايم را ميبندم  محكم مثل بچگي هايم و درست پلكهايم را روي هم فشار ميدهم بچه مي شوم با دندانهاي يكي در ميان پيش خودم فكر ميكنم مگر مي شود؟ گاهي فكر ميكنمهمه چیز یک شوخی ساده است و تو یکهو  دلت خواست سر به سر من بگذاری و حرفهای قشنگ قشنگ بزنی من هم که مرده حرفهای قشنگم !!يعني من مي توانم بشينم و زل بزنم به نی نی چشمهای براقت به صورت اهورايي و قشنگت به دستهای لاغرت که هزاران بار مرا با تمام وجود توی خودش پنهان کرده بود و فشرده بود از ته دل.يعني براي هميشه آن بوي پاستيلهاي خارجي را ميتوانم حس كنم و ميانشان خودم را گم كنم!! نه باورها هم باور نمي كنند ((عزيز دل)) عشق من  معصومم چقدر دوستت دارم  نمي داني چقدر بدون تو و صدای نازنینت تنها می شوم بگو که هیچ کجا نمی روی!!می خواهم بگویم که دوستت دارم ولی دوست دارم که بدانی می فهمم که روی انگشت نگهم می داری!!بي خيال. مي خواستم بگويم عاشق تر شدنمان خوش باد  مي خواهم  به  همان شکل که مخصوص خودم فقط هست سر ترا توی بغلم بگيرم و موهایت را بو  کنم وبگويم كه: بدیهایم را فراموش کن ! و من هم فراموش ميكنم و مثل هميشه دوستت خواهم داشت.!و اين بار بايد باور كنيم همه چيز را چون خوشبختانه خوابي در كار نيست.دوستت دارم ((عزيز دل)).

کسی که هویت او گم شده بود


سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦

ماه و دنيای ما..!!

سه شنبه ۲۰ شهریورماه  1386 

 

دنیای زیبای من...!!!

دیشب باد از درون پنجرهء نيمه باز به درون می خزید و پرده ها را به پرواز در می آورد و پای تخت ما روی لحافمان به زمين می نشست.
ماه زور می زد که از لای پنجره درون را بنگرد و کنجکاويش از سرخيش پيدا بود.
و ما امشب پس از مدتها همبستر خيال هم شده ایم و یکدیگر را در آغوش گرفته ایم . لبانم التهاب هميشگی شان را دارند آنچنان که قلبم را سرشار از عشق تو می کنند.
نصف شب است و سکوت سهمگين همه جا را گرفته است ولی با اين وجود کسی فرياد عشق قلبم را نمی شنود جز آنکه می دانم تو نيز هم اکنون رويای مرا در خواب میبینی.
آنچنان تمنای آغوشش را دارم که به خيالت در اين نيمه شب تاريک عشق بازی می کنم. و ماه همچنان کنجکاو که دريابد من چگونه تو  را در آغوش دارم که اينچنين مرا به ذوق می آورد. ولی او نخواهد يافت و نخواهد فهميد ، همچنانکه بسياری نفهميدند و از حسادت به درد خود سوختند.

کسی که هویت او گم شده بود


 
Copyright © 2005 - 2006 All Rights Reserved
Template Design By :